من وآبتین وبابایی ها در سلطان شهباز(عید فطر 30 روزگی من و5/4ماهگی آبتین)/من وبابا
دست از پا درازتر
ديشب مامان و بابا بعد از ازاينكه يه نمه باروون اومد و هوا كلي خنك شده بود به سرشون زد توي هواي آزاد روي تخت حياطمون بخوابند اما فكر اينكه من شيطون بلا رو چكار كنند( تاوقتي كه از خواب بيدار ميشم از روي تخت پايين نيفتم ) ساعتها طول كشيد تا اينكه رفتند و پشه بند نوزاديمو آوردن تا ببيند ميشه من وروجكو توي اون گير انداخت اما عكسو ببينين كه خودش گويا ست . خلاصه با بدبختي منو خواب كردن و بعد به اين نتيجه رسيدن كه توي چادر مسافرتي روي تخت بخوابيم . اما من كه هواي آزاد بهم خورد فورا از خواب بيدار شدم و شروع كردم به دست زدن اونم ساعت يك نيمه شب و ه...
نویسنده :
مامان
11:21
اولین اسم/الو الو
دیروز علی کوچولوی عمه نجمه اومد خونمون کلی با ماشینم بازی کردیم وقتی دیدم مامان بابا اونو صدا میکنن منم شروع کردم به صدا کردنش و هی میگفتم عیی عیی و این اولین اسمی بود که گفتم بعدشم میخواستیم فیلم تولدمو ببینیم ولی دوربین لکنتمون گیر کرد بابایی گفت شاید فیلم خاک گرفته من که دیدم بابا داره توی فیلم فوت میکنه شروع کردم به فوت کردن توی فیلمها و مامان بابایی رو ذوق زده کردم بعدشم رفتیم پیش مادر جون که تازه مرخص شده بود و با بچه ها کلی بازی کردیم حسابی خوش گذشت راستی من که خیلی وقته با تلفن صحبت میکنم بالاخره امروز گفتم ایو ایو ...
نویسنده :
مامان
14:06
کوچولوی متفکر
امروز وقتی بابایی داشت اسباب بازیمو درست میکرد ازش یاد گرفتم واسه همین وقتی اون نا امید شد من دست به کار شدم فقط نمیدونم چرا خراب تر شد بعدشم بی خیالش شدم و رفتم سراغ کتابام این یکی خیلی کوچولوه حال نمیده باید برم سراغ موغولی بعدشم دیدم همون کنار بابایی بخوابم بهتره ...
نویسنده :
مامان
21:41
اولين نقاشي سارا
اولين نقاشي سارا روي كتاب درسي مامان بعد از اينكه بابايي دست گرفتن مدادو يادش داد (١٣/٢/١٣٩٠) ...
نویسنده :
مامان
0:30
راه رفتن من
از دیروز بعد از ظهر که آبتین رفت من که دیدم اون کم وبیش راه میره به فکر راه رفتن افتادم ودیشب تا دیر وقت ٨_٧ قدم بر میداشتم بعد میفتادم مامانی وبابا اینقدر خوشحالی می کردن ودست میزدن که مجبور میشدم دوباره راه بیفتم آخه قبلا فقط دو قدم میرفتم ولی حالا حرفه ای شدم ...
نویسنده :
مامان
16:21
فرمون دوچرخه توی چشمم
دیروز من و آبتین جون با دوچرخه هدیم کلی بازی کردیم خیلی هم خوش گذشت جای همه نی نی هام خالی ولی من که داشتم شیطونی میکردم از زین دوچرخه بالا رفتم و یهو دوچرخه وارونه شد و فرمون رفت تو چشمم اخ که چقدر گریه کردم بعدشم کلی ورم کرد راستی مادر جونم دیشب توی بیمارستان بستری شد انشا اله زود تر خوب شه عجب رو بر حادثه ای داشتیم ما ...
نویسنده :
مامان
15:50









